ماجرای آجر و دیوار زندگی

  1. خانه
  2. chevron_right
  3. پرستار کودک در منزل
  4. chevron_right
  5. داستان کوتاه
  6. chevron_right
  7. ماجرای آجر و دیوار زندگی

وقتی 12 ساله بودم در یک روز گرم تابستان پدرم یک دیوار آجری را خراب کرد و به من و برادر 6 ساله ام گفت دوباره دیوار آجری را بسازید ….

به پدرم گفتم این کار غیر ممکن است ..

ولی من و برادرم بعد از یک سال دیوار را ساختیم ..

وقتی دیوار ساخته شد پدرم به من گفت:
هیچ وقت به من نگو که نمی توانی کاری را انجام دهی …….

الان یاد گرفتم که نباید ” با ” فکر ساخت دیوار کار را شروع کنیم؛

و فقط باید به روی هم گذاشتن هر آجر بر روی هم به بهترین نحو ممکن فکر کنیم.

مطالب مرتبط :   داستان شکار مَش مراد

و هر روز با فکر ” یک آجر بر روی هم ” هر کاری را ادامه دهیم …

و این راز موفقیت است، که به آن پی بردم …

و امروز برای نوشتن یک متن باید ؛ روی تک تک کلمه ها فکر می کنم و زمانی طولانی صرف نوشتن یک متن می کنم تا به رشته تحریر درآید …
حتما روزی دیوار من هم ساخته می شود !!!!!…..

اثر مرکب و عادت های کوچک در دراز مدت: مثال: روزی یک ربع کتاب خواندن بعد از یک سال می شه خواندن چندین کتاب که زندگی‌تون رو متحول می کنه، مثال: روزی یک ربع پیاده‌روی سریع و …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این قسمت نباید خالی باشد
این قسمت نباید خالی باشد
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید

همین الان تماس بگیرید!