ماجراهای ملانصرالدین و انشاءالله

  1. خانه
  2. chevron_right
  3. پرستار کودک در منزل
  4. chevron_right
  5. داستان کوتاه
  6. chevron_right
  7. ماجراهای ملانصرالدین و انشاءالله

روزی همسر ملانصرالدین از او پرسید: فردا چه می کنی؟ گفت: اگر هوا آفتابی باشد به مزرعه می روم و اگر بارانی باشد به کوهستان می روم و علوفه جمع می کنم. همسرش گفت: بگو ان شاءالله او گفت: ان شاءا… ندارد فردا یا هوا آفتابی است یا بارانی. از قضا فردا در میانِ راه راهزنان رسیدند و او را کتک زدند. ملانصرالدین نه به مزرعه رسید و نه به کوهستان و مجبور شد به خانه بازگردد. همسرش گفت: کیست؟ او جواب داد: ان شاءالله منم!

چند سال بعد….

ملانصرالدين روزي به بازار رفت تا درازگوشي بخرد. مردي پيش آمد و پرسيد: کجا مي روي؟ گفت: به بازار تا درازگوشي بخرم. مردگفت: بگو ان‌شاءالله. گفت: اين‌جا چه لازم که اين سخن بگويم؟ درازکوش در بازار است و پول در جيبم. چون به بازار رسيد پولش را بدزديدند. چون باز مي‌گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا مي‌آيي؟ گفت: از بازار مي‌آيم ان‌شاءالله، پولم را زدند ان‌شاءالله، خر نخريدم ان‌شاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم ان شاءالله!

مطالب مرتبط :   داستان منجمِ لویی چهاردهم

یکم فکر کن: ان‌شاءالله = اگر خدا بخواهد ماشاءالله = خدا خواسته

شنیدی می گن بگو ماشاءالله؟ تو ذهنت بیاد که اگه برای اون خدا خواسته برای من هم می‌شه خدا بخواد، کافیه خودتم بخوای و درخواست کنی از خدا (خدا تمام خواسته ها رو اجابت می‌کنه)و در بهترین زمان ممکن، بهت می ده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این قسمت نباید خالی باشد
این قسمت نباید خالی باشد
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید

فهرست
همین الان تماس بگیرید!