داستان موشی در خانه صاحب مزرعه

داستان موشی در خانه صاحب مزرعه

داستان موشی در خانه صاحب مزرعه

موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد.

همه گفتند: تله موش مشکل توست به ما که ربطی نداره

مار در تله موش اُفتاد و زن مزرعه دار که داشت از اونجا رد می شُد رو گزید و زن مزرعه دار مریض شد

برای خوب شدن زن مزرعه دار ، مرغ رو سر بریدند و براش سوپ درست کردند

گوسفند رو هم برای عیادت کنندگان از زن مزرعه دار که مریض بود سر بریدند

زن مزرعه دار خوب نشد و مُرد که مجبور شدند حتی گاو رو برای مراسم ترحیم کشتند

موشی هنوز در مزرعه بود ولی مار ، گوسفند و حتی گاو » در تله موشی که مزرعه دار گذاشته بود و موش به همه اطلاع داده بود که کاری نکردند به صورت غیر مستقیم قرار گرفتند …


داستان موشی در خانه صاحب مزرعه
داستان موشی در خانه صاحب مزرعه

و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه میکرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر میکرد !

منبع : کلیله و دمنه


داستان موش و گربه از کلیله و دمنه

در دل جنگل در زير درختي زيبا ، موشي تنها لانه داشت . موش هر روز صبح با طلوع خورشيد بيدار مي شد و در پي جمع آوري غذا بود ، تا شب فرا مي رسيد و به لانه مي رفت ، مي خورد و استراحت مي کرد .

کمي آن طرف تر از درخت و سوراخ موش ، گربه اي زندگي مي کرد . گربه اي چاق و پشمالو که مثل موش تنها بود . يک روز صبح که موش طبق معمول براي کار روزانه از لانه بيرون آمد ، موش چيز عجيبي ديد .

گربه در دام صيادي گير افتاده بود . حالا ديگر او مي توانست با خيال راحت و بدون ترس و اضطراب از لانه اش بيرون بيايد . چند قدم از لانه اش دور شد و به گربه گرفتار در دام ، نگاهي کرد .

ناگهان يادش آمد که در لانه اش را نبسته است . برگشت که آن را ببندد ، اما چشمش به راسويي افتاد که دورتر از درخت در کمين او نشسته بود .

سر جايش ميخ کوب شد و جلوتر نرفت . به بالاي درخت نگاهي انداخت . ديد جغد بزرگي روي شاخه درخت ، منتظر فرصتي است تا او را شکار کند . ترسش بيشتر شد .

از هر طرف در خطر بود . نه مي توانست به لانه اش برگردد و نه جلوتر برود . نااميدانه گفت :

” از همه طرف ، خطر مرا تهديد مي کند . بايد عقلم را به کار بيندازم و فکر اساسي بکنم .

در اين وضعيت ، بهترين و عاقلانه ترين راه اين است که با گربه از در آشتي در آيم . هرچه باشد او در دام است و خطرش براي من کمتر است . از طرفي تنها کسي که مي تواند به او کمک کند ، من هستم .

شايد نياز ما به يکديگر ، موجب نجات مان شود .

موش در فرصتي مناسب به سمت گربه دويد و نزديک او ايستاد . نفسي تازه کرد و گفت :

سلام همسايه عزيز ! چه اتفاقي افتاده ؟ گربه از پشت تور نگاهي به او کرد و گفت :

مي بيني که در بند و بدبختي گرفتارم ، همانطور که تو دوست داشتي و آرزو مي کردي .

موش گفت : شرط انصاف نيست که اين گونه قضاوت کني . من هم از ديدن تو در اين دام ناراحتم و دلم مي خواهد کاري برايت انجام دهم .

درست است که کينه و دشمني بين ما غريزي است ، اما امروز هر دو در دام بلا اسيريم . تو در دام گرفتار هستي و من در خطر شکار ، راسو و جغد هر دو مي خواهند مرا بخورند ، اما تا زماني که نزد تو باشم ، آنها جرأت دست درازي به مرا ندارند .

اگر قول بدهي که مرا از خطر اين دو دشمن برهاني ، من هم قول مي دهم که قبل از آمدن صياد ، تو را از دام نجات بدهم .

اين را بدان که در مرام من بي وفايي جايي ندارد و تو هم بايد عهد ببندي ، اعتماد ، ريسمان محکمي است که هر دو مي توانيم براي رهايي از دام به آن تکيه کنيم .

گربه قبل از جواب دادن به فکر فرو رفت . در حرفهاي موش ، راستي و صداقت مي ديد . هر دو در دام بودند ، چاره اي نداشت و بايد اعتماد مي کرد .


داستان موش و گربه
داستان موش و گربه » پرستار سلام

هرچه بود ، از ماندن در دام ، بهتر بود و هر لحظه ممکن بود صياد از راه برسد .

آنوقت هيچ راهي براي فرار نداشت . به موش گفت :

از حرفهاي تو بوي درستي و راستي مي آيد . حرفت را قبول مي کنم . شايد خواست خدا بود که هر دو گرفتار شويم تا اين ، وسيله اي براي دوستي شود و ما براي هميشه کينه و دشمني را کنار بگذاريم .

من به تو اطمينان مي دهم که به تو خيانت نکنم . همانطور که من به حرفهايت اعتماد کردم ، از تو مي خواهم به من و گفته هايم ايمان داشته باشي . من از امروز تو را دوست خود مي دانم .

موش با خوشحالي گفت : حالا که پيمان دوستي بستيم ، از تو يک خواهش دارم

گربه گفت : چه خواهشي داري ؟ بگو . موش گفت : بايد وقتي که من به تو نزديک مي شوم ، طوري رفتار کني که راسو و جغد متوجه بشوند که بين من و تو دوستي عميقي است و از خوردن من نااميد شوند و بروند .

آنوقت من هم به فکر نجات تو خواهم بود . گربه حرفهاي موش را پذيرفت و موش را صدا زد تا به سويش برود .

مطالب مرتبط :   بهشت فروشی بهلول

وقتي موش به گربه نزديک شد ، گربه با پنجه هايش که به سختي از تور بيرون مي آمد ، سر او را نوازش کرد .

اين اولين بار بود که دست گربه به موش مي خورد . موش ترسيده بود ، اما اين کار گربه ، به راسو و جغد نشان داد که نمي توانند به موش آسيبي برسانند .

وقتي جغد و راسو نااميدانه از آنجا رفتند ، موش هم آهسته آهسته شروع به جويدن تور کرد .

گربه او را نگاه مي کرد و از اينکه موش اينقدر آرام آرام کار مي کرد ، عصباني بود . به خودش گفت :

شايد پشيمان شده و دلش نمي خواهد مرا از بند نجات دهد . گربه همانطور که حرص مي خورد ، به موش گفت :

تو را در اين کار خيلي جدي نمي بينم ، شايد حالا که نجات پيدا کرده اي ، گرفتاري مرا هيچ مي گيري مي خواهي صياد بيايد و خودت هم فرار کني .

اما بدان که اين کار از وفا به دور است . اگر به قول و پيماني که بسته اي پايبند هستي تا صياد نيامده بندهاي مرا پاره کن .

موش که همچنان آرام آرام بندها را پاره مي کرد ، گفت : من بي وفا نيستم و به عهدم پايبندم ، اما عاقل کسي است که خير و صلاح خودش را هم در نظر بگيرد و راه گريز و فراري را باز بگذارد .

من هم اين کار را مي کنم . بي وفا نيستم ، اما شرط عقل را نگه مي دارم و راه فراري را هم براي خود باز مي گذارم .

گربه گفت : چگونه ؟ موش گفت : از اينکه يکباره تمام بندهاي تو را نمي برم ، مرا معذور دار .

درست است که از شر آن دو دشمن آسوده شده ام ، اما اين کار هم ديوانگي است . تمام حلقه ها را مي برم و فقط يک حلقه را باقي مي گذارم که آن هم براي حفظ جان خودم است .

آن حلقه را زماني مي برم که مطمئن باشم ، حفظ جان و فرار از خطر ، برايت با ارزشتر از گرفتن من باشد و نتواني به من آزاري برساني .

موش دوباره ساکت شد و کارش را ادامه داد . يکي دو ساعت گذشت . موش تقريباً بريدن بندها را تمام کرده بود و يک بند باقي مانده بود .

صداي پايي شنيد . گربه به وحشت افتاد و نيم خيز شد . موش اطراف را نگريست و مرد صياد را ديد که قدم زنان به سراغ صيد مي آيد .

در آن وقت به طرف بند آخر رفت و آن را جويد . صياد تا موش و گربه را ديد ، قدمهايش را تندتر کرد ، اما قبل از آنکه برسد ، بند پاره شد .

گربه که احساس خطر مي کرد ، بدون توجه به موش ، فرار کرد و بالاي درخت رفت . موش هم درون سوراخش خزيد . مرد صياد تور پاره پاره را برداشت و به خانه برگشت .

آن روز گذشت و صبح شد . همه جا ساکت و آرام بود . موش از لانه بيرون آمد و با احتياط به اطرافش نگاه کرد . صبح قشنگي بود . ناگهان صدايي شنيد : سلام .

صداي گربه بود که از فاصله اي دور به او سلام مي کرد . هر دو ايستادند . گربه گفت : موش عزيز ، دوست ديروز من ، چرا جلوتر نمي آيي ؟ من براي لطف ديروز از تو سپاسگزارم .


داستان موش و گربه از کلیله و دمنه پرستار سلام
داستان موش و گربه از کلیله و دمنه پرستار سلام

چرا جلوتر نمي آيي تا راحت تر با هم صحبت کنيم ؟

مگر ديروز پيمان دوستي با هم نبستيم که کينه و دشمني را کنار بگذاريم و در کنار هم زندگي کنيم . چرا مي ترسي ؟

من ديگر با تو کاري ندارم و به عهد خود پايبندم . کار ديروز تو بسيار ارزشمند بود و من نمي توانم آن را فراموش کنم .

سوگند خورده ام که ديگر با تو کاري نداشته باشم . به من اعتماد کن .

موش از دور گفت : حرفهاي ديروز تو را گوش کردم و مطمئن هستم که دروغ نمي گفتي . در آن شرايط تو با صداقت حرف مي زدي ، اما حقيقت آن است که دوست را براي آن دوست مي نامند که مي توانند به او اميد بندند و وحشتي هم از او نداشته باشند .

به دشمن هم از آن جهت دشمن مي گويند که از او رنج و بدي مي بينند . آن کسي که دشمني او ، اصيل و واقعي باشد ، به ناچار به اصل خود باز مي گردد .

روشن است که براي من هيچ حيواني دشمن تر از تو نيست . اگر امروز از تو فرار مي کنم ، طبيعي است.

عاقل اگر مجبور باشد ، با دشمن مي سازد ، چون چاره اي غير از آن ندارد ، ولي وقتي نيازش برطرف شد ، از او کناره مي گيرد ، چرا که او همچنان دشمن است . موش حرفهايش را زد و به لانه اش بازگشت و گربه ماند و هزاران حرف و سؤال و فکر و خيال.


درست است که هر دو داستان بالا از کلییه و دمنه بوده است اما :

منظومه موش و گربه قصیده‌ معروف انتقادی و طنز منسوب به عبید زاکانی است.


داستان موشی در خانه صاحب مزرعه
داستان موشی در خانه صاحب مزرعه و داستان موش و گربه از عبید زاکانی

اگر داری تو عقل و دانش و هوش

بیا بشنو حدیث گربه و موش


بخوانم از برایت داستانی

که در معنای آن حیران بمانی


ای خردمند عاقل و دانا

قصهٔ موش و گربه برخوانا


قصهٔ موش و گربهٔ منظوم

گوش کن همچو در غلتانا


از قضای فلک یکی گربه

بود چون اژدها به کرمانا


شکمش طبل و سینه‌اش چو سپر

شیر دم و پلنگ چنگانا


از غریوش به وقت غریدن

شیر درنده شد هراسانا


روزی اندر شرابخانه شدی

از برای شکار موشانا


در پس خم نموده بود کمین

همچو دزدی که در بیابانا


ناگهان موشکی ز دیواری

جست بر خم می خروشانا


سر به خم برنهاد و می نوشید

مست شد همچو شیر غرانا


گفت کو گربه تا سرش بکنم

پوستش پر کنم ز کاهانا


گربه در پیش من چو سگ باشد

که شود روبرو به میدانا


داستان موش و گربه
داستان موش و گربه پرستار سلام

گربه این را شنید و دم نزدی

چنگ و دندان زدی به سوهانا


ناگهان جست و موش را بگرفت

چون پلنگی شکار کوهانا


موش گفتا که من غلام توام

عفو کن بر من این گناهانا


مست بودم اگر گُهی خوردم

گُه فراوان خورند مستانا


گربه گفتا دروغ کمتر گوی

نخورم من فریب و مکرانا


می‌شنیدم هرآنچه می‌گفتی

آروادی قحبهٔ مسلمانا


گربه آن موش را بکشت و بخورد

سوی مسجد شدی خرامانا


دست و رو را بشست و مسح کشید

ورد می‌خواند همچو ملانا


بار الها که توبه کردم من

ندرم موش را به دندانا


بهر این خون ناحق ای خلاق

من تصدق دهم دو من نانا


آنقدر لابه کرد و زاری کردی

تا به‌حدی که گشت گریانا


موشکی بود در پس منبر

زود برد این خبر به موشانا


مژدگانی که گربه تائب شد

زاهد و عابد و مسلمانا


بود در مسجد آن ستوده خصال

در نماز و نیاز و افغانا


این خبر چون رسید بر موشان

همه گشتند شاد و خندانا


هفت موش گزیده برجستند

هر یکی کدخدا و دهقانا


برگرفتند بهر گربه ز مهر

هر یکی تحفه‌های الوانا


آن یکی شیشهٔ شراب به کف

وان دگر بره‌های بریانا


آن یکی طشتکی پر از کشمش

وان دگر یک طبق ز خرمانا


آن یکی ظرفی از پنیر به دست

وان دگر ماست با کره نانا


آن یکی خوانچه پلو بر سر

افشره آب لیمو عمانا


نزد گربه شدند آن موشان

با سلام و درود و احسانا


عرض کردند با هزار ادب

کای فدای رهت همه جانا


لایق خدمت تو پیشکشی

کرده‌ایم ما قبول فرمانا


گربه چون موشکان بدید بخواند

رزقکم فی السماء حقانا


من گرسنه بسی به‌سر بردم

رزقم امروز شد فراوانا


روزه بودم به روزهای دگر

از برای رضای رحمانا


هرکه کار خدا کند به‌یقین

روزی‌اش می‌شود فراوانا


بعد از آن گفت پیش فرمایید

قدمی چند ای رفیقانا


موشکان جمله پیش می‌رفتند

تنشان همچو بید لرزانا


ناگهان گربه جست بر موشان

چون مبارز به روز میدانا


پنج موش گزیده را بگرفت

هر یکی کدخدا و ایلخانا


دو بدین چنگ و دو بدانچنگال

یک به دندان چو شیر غرانا


آن‌دو موش دگر که جان بردند

زود بردند خبر به موشانا


که چه بنشسته‌اید ای موشان

خاکتان بر سر ای جوانانا


پنج موش رئیس را بدرید

گربه با چنگ‌ها و دندانا


موشکان‌را از این مصیبت و غم

شد لباس همه سیاهانا


خاک بر سر کنان همی‌گفتند

ای دریغا رئیس موشانا


بعد از آن متفق شدند که ما

می‌رویم پای تخت سلطانا


تا به شه عرض حال خویش کنیم

از ستم‌های خیل گربانا


شاه موشان نشسته بود به تخت

دید از دور خیل موشانا


همه یکباره کردنش تعظیم

کای تو شاهنشهی به دورانا


گربه کرده است ظلم بر ماها

ای شهنشه اولوم به قربانا


سالی یک‌دانه می‌گرفت از ما

حال حرصش شده فراوانا


این زمان پنج پنج می‌گیرد

چون شده تائب و مسلمانا


درد دل چون به شاه خود گفتند

شاه فرمود که‌ای عزیزانا


من تلافی به گربه خواهم کرد

که شود داستان به دورانا


بعد یک‌هفته لشگری آراست

سیصد و سی هزار موشانا


همه با نیزه‌ها و تیر و کمان

همه با سیف‌های برانا


فوج‌های پیاده از یک‌سو

تیغ‌ها در میانه جولانا


چونکه جمع آوری لشگر شد

از خراسان و رشت و گیلانا


یکه موشی وزیر لشگر بود

هوشمند و دلیر و فطانا


گفت باید یکی ز ما برود

نزد گربه به شهر کرمانا


یا بیا پای تخت در خدمت

یا که آماده باش جنگانا


موشکی بود ایلچی ز قدیم

شد روانه به شهر کرمانا


نرم نرمک به گربه حالی کرد

که منم ایلچی ز شاهانا


خبر آورده‌ام برای شما

عزم جنگ کرده شاه موشانا


یا برو پای تخت در خدمت

یا که آماده باش جنگانا


گربه گفتا که شاه گُه خورده

من نیایم برون ز کرمانا


لیکن اندر خفا تدارک کرد

لشگر معظمی ز گربانا


گربه‌های براق شیر شکار

از صفاهان و یزد و کرمانا


لشگر گربه چون مهیا شد

داد فرمان به سوی میدانا


لشگر موشها ز راه کویر

لشگر گربه از کهستانا


در بیابان فارس هر دو سپاه

رزم دادند چون دلیرانا


جنگ مغلوبه شد در آن وادی

هر طرف رستمانه جنگانا


آنقدر موش و گربه کشته شدند

که نیاید حساب آسانا


حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر

بعد از آن زد به قلب موشانا


موشکی اسب گربه را پی کرد

گربه شد سرنگون ز زینانا


الله الله فتاد در موشان

که بگیرید پهلوانانا


موشکان طبل شادیانه زدند

بهر فتح و ظفر فراوانا


شاه موشان بشد به فیل سوار

لشگر از پیش و پس خروشانا


گربه را هر دو دست بسته به‌هم

با کلاف و طناب و ریسمانا


شاه گفتا بدار آویزند

این سگ روسیاه نادانا


گربه چون دید شاه موشان‌را

غیرتش شد چو دیگ جوشانا


همچو شیری نشست بر زانو

کند آن ریسمان به دندانا


موشکان را گرفت و زد به‌زمین

که شدندی به خاک یکسانا


لشگر از یک‌طرف فراری شد

شاه از یک‌جهت گریزانا


از میان رفت فیل و فیل‌سوار

مخزن و تاج و تخت و ایوانا


هست این قصهٔ عجیب و غریب

یادگار عبید زاکانا


جان من پند گیر از این قصه

که شوی در زمانه شادانا


غرض از موش و گربه برخواندن

مدعا فهم کن پسر جانا


نوشتهٔ پیشین
داستان شیر زن ذلیل
نوشتهٔ بعدی
داستان دعای ملا و مرد شراب فروش

محتوای مرتبط

داستان دو مداد سیاه

دو مداد سیاه

داستان پشت سر زن مردم

داستان پشت سر زن مردم

داستان شب اول

داستان شب اول

نمونه کارهایی از خدمات پرستار سلام

امور منزل و آشپزی پاکدشت

امور منزل و آشپزی دماوند

همراه بیمار در بیمارستان نور

همراه در بیمارستان شرکت نفت

پرستاری سالنمد شهرک امیر کبیر

مراقبت از سالمند خیابان مهستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این قسمت نباید خالی باشد
این قسمت نباید خالی باشد
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید

keyboard_arrow_up
همین الان تماس بگیرید!