داستان کوتاه چوپان

داستان کوتاه چوپان

داستان کوتاه چوپان

داستان دوم از داستان اول زیبا تر است؛

ﺷﺨﺼﯽ ﺑﺎ ماشین ﺷﺨﺼﯽ‌ﺍﺵ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺫﺍﻥ ﻇﻬﺮ ﺗﻮﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺟﺎﺩﻩ‌ﻫﺎﯼ بیرون ﺷﻬﺮ ، ﺭﻭﯼ ﺗﭙﻪ‌ﺍﯼ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﮐﺮﺩ ﭼﻮﭘﺎﻧﯽ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﻤﺎﺯ ﺍﺳﺖ ﻭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﭼﺮﺍ.

ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺻﺤﻨﻪ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺭﺳﺎﻧﺪ ، ﺍﺯ ﺍﻭ پرسید ﭼﻪ چیز ﻣﻮﺟﺐ ﺷﺪﻩ ﺗﺎ ﻧﻤﺎﺯﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺍﺩﺍ ﮐﻨﯽ؟
ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻧﻢ ﻧِﯽ می‌زنم ﺁﻧﻬﺎ ﮔﺮﺩ ﻣﻦ ﺟﻤﻊ می‌شوند ، ﺣﺎﻝ ﻭﻗﺘﯽ ﺧﺪﺍ ﻣﻦ را صدا می‌زند ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺳﻤﺘﺶ ﻧﺮﻭم ﺍﺯ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻫﻢ ﮐﻤﺘﺮم.

داستان کوتاه چوپان پرستار سلام

داستان کوتاه چوپان 2

مردی ساده ؛ چوپان شخصی ثروتمند بود و هر روز در مقابل چوپانی اش پنج درهم از صاحب گوسفندان دریافت می کرد.

یک روز صاحب گوسفندان به چوپانش گفت : می خواهم گوسفندانم را بفروشم چون می خواهم به مسافرت بروم و نیازی به نگهداری گوسفند و چوپان ندارم و می خواهم مزدت را نیز بپردازم.

پول زیادی به چوپان داد اما چوپان آن را نپذیرفت و مُزد اَندک خویش را که هر روز در مقابل چوپانی اش دریافت می کرد و باور داشت که مزد واقعی کارش است، ترجیح داد.

چوپان در مقابل حیرت زدگی صاحب گوسفندان ، مُزد اَندک خویش را که پنج درهم بود دریافت کرد و به سوی خانه اش رفت.

چوپان بعد از آن روز که بیکار شده بود، دنبال کار می گشت اما شغلی پیدا نکرد ولی پول اندک چوپانی اش را نگه داشت و خرج نکرد به اُمید اینکه روزی به کارش آید؛

در آن روستا که چوپان زندگی می کرد،

مرد تاجری بود که مردم پولشان را به او می دادند تا به همراه کاروان تجارتی خویش کالای مورد نیاز آنها را برایشان خریداری کند.

مطالب مرتبط :   داستان 5 صفت مداد

هنگامی که وعده سفرش فرا رسید، مردم مثل همیشه پیش او رفتند و هر کس مقداری پول به او داد و کالای مورد نیاز خویش را به تاجر توضیح می داد که چه می خواهد.

چوپان هم به این فکر افتاد که پنج درهمش را به او بدهد تا برایش چیز سودمندی خرید کند، لذا او نیز به همراه کسانی که نزد تاجر رفته بودند، رفت.

هنگامی که مردم از نزد تاجر رفتند ، چوپان پنج درهم خویش را به او داد.

تاجر او را مسخره کرد و خنده کنان به او گفت: با پنج درهم چه چیزی می توان خرید؟

چوپان گفت: آن را با خودت ببر هر چیز پنج درهمی دیدی برایم خرید کن.

تاجر از کار او تعجب کرد و گفت: من به نزد تاجران بزرگی می روم و آنان هیچ چیزی را به پنج درهم نمی فروشند؛ آنان چیزهای گرانقیمت می فروشند.

اما چوپان بسیار اصرار کرد و در پی اصرار وی تاجر خواسته اش را پذیرفت.

تاجر برای انجام تجارتش به مقصدی که داشت رسید و مطابق خواسته‌ی هر یک از کسانی که پولی به او داده بودند ما یحتاج آنان را خریداری کرد.

هنگام برگشت که مشغول بررسی حساب و کتابش بود، بجز پنج درهم چوپان چیزی باقی نمانده بود و بجز یک گربه‌ی چاق چیز دیگری که پنج درهم ارزش داشته باشد نیافت که برای آن چوپان خریداری کند.

صاحب آن گربه می خواست آن را بفروشد تا از شرش رها شود، تاجر آن را بحساب چوپان خرید و تصمیم گرفت به سوی شهرش بر گردد.

در مسیر بازگشت از میان روستایی گذشت، خواست مقداری در آن روستا استراحت کند، هنگامی که داخل روستا شد، مردم روستا گربه را دیدند و از تاجر خواستند که آن گربه را به آنان بفروشد.

مطالب مرتبط :   داستان بهلول و نانوا

تاجر از اصرار مردم روستا برای خریدن گربه از وی حیرت زده شد؛ از آنان پرسید: دلیل اصرارتان برای خریدن این گربه چیست؟

مردم روستا گفتند: ما از دست موشهایی که همه زراعتهای ما را می خورند مورد فشار قرار گرفته ایم، مدتی طولانی است که به دنبال یک گربه هستیم تا برای از بین برن موشها ما را کمک کند.

ساکنان روستا جمع شدند و به تاجر طلا گفتند ما می توانیم به اندازه وزن گربه برای خرید آن گربه به تو طلا بدهیم.

هنگامی که تاجر از تصمیم آنان اطمینان حاصل کرد، با خواسته آنان موافقت کرد که به مقدار وزن گربه طلا بگیرد و گربه را به آنان بفروشد.

چنین شد و تاحر به شهر خویش برگشت، مردم به استقبالش رفتند و تاجر اَمانت هر کسی را به صاحبش داد تا اینکه نوبت چوپان رسید

تاجر با او تنها شد و او را به خداوند قسم داد تا راز آن پنج درهم را به او بگوید که آن را از کجا بدست آورده است؟

چوپان از پرسش های تاجر تعجب کرد اما داستان را بطور کامل برایش تعریف نمود.

تاجر شروع به بوسیدن چوپان کرد در حالی که گریه می کرد و می گفت: خداوند در عوض بهتر از آن را به تو داد چرا که تو به روزی حلال راضی بودی و به بیشتر از آن رضایت ندادی.

در اینجا بود که تاجر داستان را برایش تعریف کرد و آن طلاها را به او داد

پرستار سالمند, پرستار کودک در منزل, خدمات پرستاری در منزل
نوشتهٔ پیشین
بهشت فروشی بهلول
نوشتهٔ بعدی
دو مداد سیاه

محتوای مرتبط

داستان طنز پیرمرد قمار باز

داستان طنز پیرمرد قمار باز

داستان پشت سر زن مردم

داستان پشت سر زن مردم

داستان واقعی 13 بدر و کشتار هزاران ایرانی : پرستار سلام

داستان واقعی 13 بدر و کشتار هزاران ایرانی

نمونه کارهایی از خدمات پرستار سلام

تزریق آمپول تقویتی در منزل

تزریقات در اکباتان

امور منزل وآشپزی ، نواب

امور منزل وآشپزی ، نواب

تزریقات در محدوده صادقیه

تزریقات در محدوده صادقیه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این قسمت نباید خالی باشد
این قسمت نباید خالی باشد
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید

keyboard_arrow_up
همین الان تماس بگیرید!