داستان زنی زیبا که صاحب فرزند نمی شد

  1. خانه
  2. chevron_right
  3. پرستار کودک در منزل
  4. chevron_right
  5. داستان کوتاه
  6. chevron_right
  7. داستان زنی زیبا که صاحب فرزند نمی شد
زنی زیبا که صاحب فرزند نمی شد پیش پیامبر زمانش میرود
و میگوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.
پیامبر دعا میکند و وحی میرسد که ما او را بدون فرزند خلق کردیم.
زن میگوید خدا رحیم است و میرود.
سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید که بدون فرزند است.
زن اینبار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود.
سال سوم پیامبر زن را با کودکی در آغوش میبیند.
با تعجب از خدا میپرسد:
بارالها، چگونه کودکی دارد اوکه بدون فرزندخلق شده بود!!!؟
وحی میرسد: هر بار گفتم فرزندی نخواهد داشت، او باور نکرد و مرا رحیم خواند.
رحمتم بر سرنوشتش پیشی گرفت.
با دعا سرنوشت تغییر میکند
از رحمت الهی ناامید نشوید اینقدر به درگاه الهی بزنید تا در باز شود
این نوشته را خیلی دوست دارم
میان آرزوی تو و معجزه خداوند، دیواری است به نام اعتماد.
پس اگر دوست داری به آرزویت برسی با تمام وجود به او اعتماد کن.
مطالب مرتبط :   داستان شب اول

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

این قسمت نباید خالی باشد
این قسمت نباید خالی باشد
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
شما برای ادامه باید با شرایط موافقت کنید

فهرست
همین الان تماس بگیرید!